
باید هر چیزی که میدونی رو به طور علمی آزمایش کنی
که چطوری سیاره دور خورشید می چرخه
که لکه های خورشید از چی تشکیل شدن
برای چی آب از سوراخ بیرون میاد...
خوب، تو باید بهش نگاه کنی
ولی گاهی وقتا بهش نگاه می کنی
و نگاهت اون رو عوض می کنه
تو نمی تونی بفهمی که واقعا چه اتفاقی افتاده
و یا ممکنه چه اتفاقی بیوفته
اگه به نقطه نظر لعنتی خودت توجه نکنی
خب پس دیگه "چه اتفاقی افتاده" نداریم
نگاه به هر چیزی
اونو تغییرش میده
بهش میگن اصل عدم قطعیت
البته یه کم نامعقول به نظر میرسه ولی حتی انیشتین که چیزی بارش بود هم اینو میگه
علم
ادراک
واقعیت
تردید
شک معقول
من میگم گاهی وقتا هر چی بیشتر نگاه می کنی
چیز کمتری متوجه میشی
این یه حقیقته، یه حقیقت ثابت شده
توی یه راه فقط یه حقیقت وجود داره..
برگرفته از فیلم The Man Who Wasn't There

از شیشه ی مشروب خالی توی یخچالم
از من که دارد می رود از حال ِ تو، حالم!از کوه استفراغ!! روی دفتری کاهی
از زنگ های بی جوابی که نمی خواهی
از زندگی که در نگاهم مردگی دارد
معشوقه ی بدبخت تو افسردگی دارد!
از قرص ها که خودکشی را یاد می گیرند
از سوسک ها که از تنم ایراد می گیرند!
از نصفه های تیغ در حمّام ِ غمگینم
می بینمت! امّا فقط کابوس می بینم
بر روی دُور ِ تند... نُه سال ِ تمامی که...
از خواب هایت/ می پرم از پشت بامی که...
از دست ِ تو دیوانه ام بی حدّ و اندازه
از دست ِ تو در گردن ِ معشوقه ای تازه
از سر زدن به خانه ام مابین ِ کردن هات!!
از گوشی ِ اِشغال ِ تو، از چهره ی تنهات
می بینم و کنج خودم سردرد می گیرم
رگ می زنم... هی می زنم... امّا نمی میرم
رگ می زنم از درد که دیوانه ام کرده
پاشیده خون مانند تو در اوّلین پرده
پاشیده خون از گریه ات بعد از هماغوشی
از اسم من، تنها، میان اوّلین گوشی
از اسم من که در تنت تا آخر ِ خط رفت
از اسم من که عاقبت یک روز یادت رفت
از فکر تو، از گرمی خون، خوب می خوابم!
تو نیستی! با شیشه ی مشروب می خوابم!!
بالا می آرم از تو و از کلّه ی پوکم
از اینکه به هر چیز ِ تو بدجور مشکوکم
از قصّه ی بی مزّه ی وصل و جدایی ها!
روی کتت در جستجوی موطلایی ها
باید بخندم پیش تو بغض ِ صدایم را
بیرون بریزم مثل هر شب قرص هایم را
باید ببخشی که بدم، خیلی «غلط» دارم!
با هر که بودی، باش! خیلی دوستت دارم
من را ببخش امشب اگر چشمم سیاهی رفت
تا صبح پیشم باش! تا صبحی که خواهی رفت...
بگذار تا مویی بماند از تو بر تختم
با هر که بودی، باش! من با درد، خوشبختم!
ممنون از «مهدی موسوی» گرامی

خدایی که فرناز کشید!!
در توضیح این نقاشی لازمه که بگم اونی که بالای ابراست، خداست!!
از فرناز پرسیدم چرا فک کردی خدا اون شکلیه؟ گفت: چون هر کی میمیره میره پیش خدا - خانوم معلممون گفته - پس خدا باید بال داشته باشه که بتونه اونجا باشه..
مدتی بود که سری به اینجا نزدم. کسالت داشتم و حس و حال چندانی برای اینکار نبود. هنوز بهبود چندانی حاصل نشده اما فکر کردم همین نوشتن هم خود درمانی است..
حدودا یک هفته ای تا آزمون شهرداری مانده. به تازگی مواد آزمون اختصاصی را اعلام کرده اند. این هم از عجایب کشور ماست که یک هفته مانده به آزمون منابع تخصصی اعلام می شود. به هر حال بگذریم. رفتم نگاهی به بررسی مسایل اجتماعی بندازم که بدجوری یاد استادم در دانشگاه گیلان افتادم. آقای دکتر علیخواه و کلاس فوق العاده اش..
نمی دانم کجاست و چه می کند. حتی نمیدانم گاهی می آید و میهمان من می شود یا نه، اما دلم برای روزهای رفته تنگ شده. برای آن همه دغدغه که توی کله ما بود، برای آن همه امید به تغییر و اصلاح، برای آن همه شور و حال خودم..تحقیق ها، کتاب ها، تلاش ها، برای همه آن چیزهای دور!!!
سلام استاد، منم راحیل و هنوز امید دارم..


